امشب گفت من دیگه نمیتونم صدات رو تحمل کنم. و منو ببخش و خداحافظ.
پس فردا پ دارم.
من خودم به خودم بدی کردم. میگه باید تاوان پس بدی. حتی نمیذاره جدا شیم. میگه من اونو مریض کردم. میگه من قر قر کردم. میگه من بهش گفتم نخواب. میگه ناله های منو شنیده. میگه از جونش و هر چی داشته واسه من گذاشته. میگه باید خوبش کنم. مریضی رو که اینجا عمل نمیکنن. من چه طور خوبش کنم. من مگه دکترم. میگه حال عصبیم رو خوب کن. سیل مشکلات.
بدترین اتفاق زندگیم
منو یاد خاطرات تصادف رانندگی میندازه که بابا و داییم شنیدم. که با قدرت به اون آدم میگفتن مسئولیت رو رو میپذیرن و از قانون و حواس جمع جدا نمیشدن. تا اون شر تمام بشه و و توی همون لحظه ی بی حساب بودن خدانگهدار.
با درد جدایی و تنهایی زندگی کردن بهتر از بی حساب نبودنه.
من چقدر بزرگ شدم. با تجربه هایی که هرگز تصور نمیکردم.
شاید باید بذارم درد مرا در بگیرد و همین جا خانه سازد.
بزرگواری را دیدم با پیکری رنجور و دلی دردمند و با همه دشواری های زندگی پیوسته سیمایی گشاده و لبی خندان داشت.
برچسب:
نویسنده: آبتین رستمی